تبليغاتX
غروب


غروب

پارک ممنوع

(به یاد مرحوم مشیری)

بي تو سي سال , نفس آمد و رفت ,

اين گرانجان پريشان پشيمان را .

کودکي بودم وقتي تو رفتي , اينک ,

پير مردي است ز اندوه تو سرشار , هنوز .

شرمساري که به پنهاني , سي سال به درد ,

در دل خويش گريست .

نشد از گريه سبک بار هنوز !

آن سيه دست سيه داس , سيه دل که ترا ,

چون گلي , با ريشه ,

از زمين دل من کند و ربود ;

نيمي از روح مرابا خود برد .

نشد اين خاک به هم ريخته , هموار هنوز !

ساقه اي بودم , پيچيده بر آن قامت مهر ,

ناتوان , نازک , ترد ,

تند بادي برخاست ,

تکيه گاهم افتاد ,

برگهايم پژمرد ... .

بي تو , آن هستي غمگين ديگر ,

به چه کارم آمد يا به چه دردم خورد ؟

روزها طي شد از تنهائي مالامال ,

شب , همه غربت و تاريکي و غم بود و , خيال .

همه شب چهره ي لرزان تو بود ,

کز فراسوي سپهر ,

گرم مي آمد در آينه ي اشک فرود .

نقش روي تو , درين چشمه , پديدار هنوز !

تو گذشتي و شب و روز گذشت .

آن زمان ها ,

به اميدي که تو , بر خواهي گشت ,

مي نشستم به تماشا , تنها ,

گاه بر پرده ابر ,

گاه در روزن ماه ,

دور , تا دورترين جاها ميرفت نگاه ;

باز ميگشتم تنها , هيهات !

چشمها دوخته ام بر در و ديوار هنوز !

بي تو سي سال نفس آمد و رفت .

مرغ تنها , خسته , خون آلود .

که به دنبال تو پرپر ميزد ,

از نفس مي افتاد .

در نفس ميفرسود ,

ناله ها ميکند اين مرغ گرفتار هنوز !

رنگ خون بر دم شمشير قضا ميبينم !

بوي خاک از قدم تند زمان مي شنوم !

شوق ديدار توام هست ,

چه باک

به نشيب آمدم اينک ز فراز ,

به تو نزديک ترم , ميدانم .

يک دو روزي ديگر ,

از همين شاخه ي لرزان حيات ,

پر کشان سوي تو مي آيم باز .

دوستت دارم

نوشته شده در Fri 30 Mar 2012ساعت 10:20 PM توسط ÑÖbÖdұ|

چه میتوان کرد!

تو در وجود منی ،تویی که پرورده ی منی، منی که تو ام و جز تو نمیتوانم باشم

چه میتوان کرد وقتی خود اینگونه تو را بوجود آورده ام، در این تاریکی!

چه می توان کرد در این رسم شکستن ها!

چه  می توان گفت!؟

بی شک جز تو نخواهم بود

همین.

نوشته شده در Fri 2 Mar 2012ساعت 10:30 PM توسط ÑÖbÖdұ|

یاد این شعر بخیر

شاید شما هم دوس داشتید یه بار دیگه بخونیدش

نور در کاسه ی مس، چه نوازش ها می ریزد!
نردبان ازسر دیوارِ بلند، صبح را روی زمین می آرد.
پشت لبخندی پنهان هر چیز.
روزنی دارد دیوار زمان، که از آن، چهره ی من پیداست.
چیز هایی هست، که نمی دانم.
می دانم، سبزه ای با بِکَنَم خواهم مُرد.
می روم بالا تا اوج، من پُر از بال و پرم.
راه می بینم در ظلمت، من پُر از فانوسم.
من پُر از نورم و شن
و پُر از دار و درخت.
پُرم از راه، از پل، از رود، از موج.
پُرَ م از سایه ی بر گی در آب:
چه درونم تنهاست.


نوشته شده در Wed 15 Feb 2012ساعت 6:51 PM توسط ÑÖbÖdұ|

وقتی که چشم باز است سیمای تو در آن است

اکنون که وقت خواب است رویای تو در آن است

                 روی تو  چون  بهاری  در روزگـــــــــــــار  سرماست

                 قلبم همیشه با توست عاشق همیشه تنهاست

تو مثل کوه برفی قلبت مثال ســــنگ است

اما قسم به ژاله این دل همیشه تنگ است

                   من چون حباب عشقم در بین ابر و دریا

                   ای بی وفای با عشق ای انتهای معنـا

دیگر غبار وحشت بر خاکیان نشسته

این روح سرد دلها چو آیینه شکسته

                     من مثل برگ پاییز از شاخه ام جدایــــم

                     چون شمع نیمه سوزی اززندگی رهایم

دیگر تو مثل سایه تنهاترین خیالــــــی

در خاطرم همیشه تو مثل یک سرابی

                      من بی نشانی از تو چون ماه بی طلوعم

                      ای آفتاب عاشق بی تو چه بـــــــی غرورم

لیلا همیشه قلبش با یاد تو تپیده

ای آبی صداقــت ای انتهای دیده

((لیلا علی اکبری از کتاب باران صدای پای توست))

نوشته شده در Wed 14 Dec 2011ساعت 5:20 PM توسط ÑÖbÖdұ|

الهی! تو آنی كه از احاطت اوهام بیرونی، و از ادراك عقل مصونی، نه مُدرَك عیونی، كارساز هر مفتونی، و شادساز هر محزونی، در حكم، بی‌چرا، و در ذات بی‌چند، و در صفات بی‌چونی.
الهی! در جلال، رحمانی، در كمال، سبحانی، نه محتاج زمانی، و نه آرزومند مكانی، نه كسی به تو ماند، و نه به كسی مانی، پیداست كه در میان جانی، بلكه جان زنده به چیزی است كه تو آنی.
الهی! یكتای بی‌همتایی، قیّوم توانایی، بر همه چیز بینایی، در همه حال دانایی، از عیب مصفّایی، از شریك مبرّایی، اصل هر دوایی، داروی دلهایی، شاهنشاه فرمانفرمایی، معزّز به تاج كبریایی، مسندنشین استغنایی، به تو رسد ملك خدایی
الهی! فراق، كوه را هامون كند، هامون را جیحون كند، جیحون را پر خون كند. دانی كه با این دل ضعیف، چون كند؟
الهی از آن خوان كه از بهر خاصان نهادی، نصیب من بینوا كو
اگر می‌فروشی، بهایش كه داده و گر بی‌بها می‌دهی بخش ما كو؟
تو لاله سرخ و لؤلؤ مكنونی من مجنونم، تو لیلیّ مجنونی
تو مشتریان بابضاعت داری با مشتریان بی‌بضاعت چونی؟
الهی! اگر چه بسی طاعت ندارم، اما جز تو كسی را ندارم، ای دیر خشم و زود آشتی.
الهی! همچنان بید، به خود می‌لرزم، كه مباد آخر به جویی نیَرزَم.
الهی! مگو چه آورده‌ای، كه رسوا شوم، و مپرس چه كرده‌ای كه روسیاه شوم.
الهی! چون در تو نگرم، از جمله تاجدارانم و تاج بر سر، و چون بر خود نگرم، از جمله خاكسارانم و خاك بر سر.
الهی! هر كه را عقل دادی، چه ندادی؟ و هر كه را عقل ندادی، چه دادی؟!
الهی! اگر به «دعا» فرمان است، قلم رفته را چه درمان است؟
الهی! «دعا» به درگاه تو لجاج است، چون دانی كه بنده به چه محتاج است.
با صنع تو هر مورچه رازی دارد با شوق تو هر سوخته نازی دارد
ای خالق ذوالجلال نومید مكن آن را كه به درگهت نیازی دارد.

نوشته شده در Sat 26 Nov 2011ساعت 9:14 PM توسط ÑÖbÖdұ|

سلام دوستان

امیدوارم همه خوب باشید، نمیدونم چه جوری باید شروع کنم، فک کنم آخرین پستم به هشت ماه پیش برمیگرده

،البته یک سال روی هم رفته دور بودم از خودم، خودم و دنیای خودم.

نمیدونم الان که اینجام باز هم میشه مثل اون روزها بیام و فعال باشم یا نه، راستش به اندازه ای دلسرد بودم که

قصد اومدن دوباره رو نداشتم، ولی تعداد کمی از خوب ها با بودنشون تو نبود من نشون دادن که باید باشم جایی

که خودم رو شناختم، دلسردی..کلمه ی خوبی نیست که ازش استفاده کردم عذر میخوام دوستان، فقط

میخوام بگم:

بیایید دوباره به عشق خود سری بزنیم ، برای دیوار بلند ارزوهایش دری بزنیم ، در اسمان زندگیش مهر و باوری بزنیم ، اگر قرعه ی بد افتاد بناممان ، بیایید تلاش كنیم قرعه ی بهتری بزنیم..

نوشته شده در Sat 29 Oct 2011ساعت 11:34 PM توسط ÑÖbÖdұ|

This is me for forever One of the lost ones

This is me for forever
One without a name

These lines the last endeavour
To find the missing lifeline

.

All I wish is to dream again

.

My loving heart

Lost in the dark


Who can expect me to see the pain that I caused?i

It's the end for me and you I am the one to blame

I am the one to blame

نوشته شده در Sun 27 Feb 2011ساعت 2:22 AM توسط ÑÖbÖdұ|

درد من حصار برکه نيست، درد زيستن با ماهياني است که فکر دريا به ذهنشان خطور نكرده. من در جزيره هاي شناور به روي آب نفس مي کشم. در جستجوي قطعه اي از اسمان پهناور هستم که از تراکم انديشه هاي پست تهي باشد

آفـاق.

نوشته شده در Tue 1 Feb 2011ساعت 9:47 PM توسط ÑÖbÖdұ|

شبانه با من عاشق نخوان شعر جدایی را


به یاد آور فقط یک بار تو روز آشنایی را


همان روزی که گشتم عاشق چشمان پاک تو


نمی دانستم اکنون می نوازی بی وفایی را


مگو با من دگر از رفتن و از بازی تقدیر


که من باور ندارم طعم تلخ بی نوایی را


نخوان از وا ژه های تلخ پرواز و صعود و اوج


که من طاقت ندارم درد سخت بی صدایی را


حضور سبز تو در خاطراتم تا ابد با قیست


کنار تو نویسم روی قلبم نام زیبای رهایی را...

نوشته شده در Sun 19 Dec 2010ساعت 11:17 PM توسط ÑÖbÖdұ

سلام دوستای خوبم

من برگشتم

راستش قرار نبود بیام، اما وقتی سر زدم اینجا، دیدم که چقدر لطف داشتین بهم

خیلی از دوستا ازم خواستن که نرم و باشم، برا همین نتونستم ایجا رو ول کنم و برم،

تصمیم گرفتم کارامو ردیف کنم و برگردم،

خیلی خوشحالم که شما رو دارم و ممنونم به خاطر همه چی ازکسایی که فراموشم نکردن

و در نبودم ایجا رو خلوت نکردن،

از با معرفت هایی که اگه خودشون هم نیستن اما سایه شون هست ممنونم ،

من کوچکترین چیز  رو تو زندگیم فراموش نمیکنم چه برسه بهترینام رو،،..

به خاطر مشکلاتم رفتم و به خاطر دوستام برگشتم، معمولا ترک نمیکنم بلکه ترکم میکنن

امیدوارم همه همیشه سرحال باشید

(ایام سوگواری رو هم تسلیت میگم و... همه التماس دعا.)

نوشته شده در Tue 14 Dec 2010ساعت 3:14 AM توسط ÑÖbÖdұ|

درسته سعادت اینو نداشتیم مهمونت بشیم، نتونستیم تو جشن تولدت شرکت کنیم افسوس،

اما ما هم تو دل خودمون، وخونه خودمون برات جشن میگیریم،

آقا جان تولدت مبارک..

رضا آمد، رضاآمد، رضا آمد ******* رضا آمد، رضا آمد، رضا آمد،
بشارت میرسد برما ******* كه ای اهل ولا برپا
سپاس مقدم مولا ******* ******* امیر جان ما آمد
******* ******* رضا آمد، رضا آمد

جهان شد غرق نور از او ******* منورتر ز طور از او
خلایق در سرور از او ******* شه ملك ولا آمد
******* ******* رضا آمد، رضا آمد

سرور شیعیان باشد ******* ******* كه شاد از او جهان باشد
مفرح انس و جان باشد ******* ******* كه عطرش با صفا آمد
******* ******* رضا آمد، رضا آمد

زیمن مقدمش یكسر ******* جهان شد غرقه در زیور
كه ما را آمده دلبر ******* به بزم ما صفا آمد
******* ******* رضا آمد، رضا آمد

بود ایران ما خرم ******* نماید فخر بر عالم
از این مولد از این مقدم ******* كه از لطف خدا آمد
******* ******* رضا آمد، رضا آمد

سلام دوستان

ولادت امام رضا رو تبریک میگم...

(اینم چند تا متن کوچولوی تبریک..برای اس ام اس.

 

حق، معرفت به هر نگاهم داده / در حلقه ی عشق خویش راهم داده

اینها همه علتش فقط یک چیز است  / ایرانی ام و رضا پناهم داده . . .

میلاد مسعود ولی نعمت ما، آقا امام رضا مبارک

..

پلک خورشید به فرمان تو بر می خیزد / صبح ، از سمت خراسان تو بر می خیزد

نور ، هر صبح می افتد به در خانه ی تو / بعد از گوشه ی چشمان تو برمی خیزد . . .

..

مگذار مرا دراین هیاهو، آقا / تنها و غریب و سربه زانو آقا

ای کاش ضمانت دلم را بکنی / تکرار قشنگ بچه آهو آقا

عیدتون مبارک

..

کسی قدم به حرم بی مدد نخواهد زد / بدون واسطه دم از احد نخواهد زد

گدای کوی رضا شو که آن امام رئوف / به سینه ی احدی دست رد نخواهد زد

بهترین شادباش ها تقدیم به شما

بمناسبت میلاد امام علی بن موسی الرضا-ع

..

خوش آمدی رضا جان جانم فدا نمایم / تبریک من پذیــری باشد همین دوایم

از جان تو را بخوانم خوشبو شود دهانم / لطفی نما رضا جان تا من به کعبه آیم . . .

.

تو را با نام آهو می شناسند / رضای حضرت هو می شناسند

تمام رعیت ملک عظیمت / به نام شاه خوشرو می شناسند . . .

ولادت امام رضا(ع) بر شما مبارک

..

یاد او در عمق دلها می شکوفد همچو نور / نام او در کام جانها می تراود همچو قند

ای حضور هشتمین، افتادگان غربتیم / دست ما را هم بگیر از لطف، ای بالابلندعید شما مبارک


..

رضای تو را من رضایم، رضا جان / به دربار تو من گدایم رضا(ع) جان

اگر دور از مکه و کربلایم / تویی مکه و کربلایم رضا(ع) جان . . .

.

امام رضا(علیه ‎السلام)

هر کس اندوه و مشکلى را از مومنى برطرف نماید

خداوند در روز قیامت انـدوه را از قلبش برطرف سازد

.

در باغ ولایت گل خوشبوست رضا / سروچمن گلشن مینوست رضا

نومید مشو زدرگه احسانش  / زیرا به جهان ضامن اهوست رضا

میلاد هشتمن نور ولایت، تبریک و تهنیت

.

 

ما در ره  ثامن الحجج هشیاریم / در حفظ حریم او قدم برداریم

گر دشمن ما خواب پریشان دیده / در سایه ی حضرت رضا بیداریم . . .

.

اى شه طوس که سرچشمه الطاف خدایى / جان ما باد فدایت که ولی ‎نعمت مایى

میوه باغ رسالت، شه اقلیم ولایت / بحر مواج علوم و کرم و لطف و رضایى . . .


 

نوشته شده در Tue 19 Oct 2010ساعت 11:13 AM توسط ÑÖbÖdұ|

سلام دوستان عزيز

خب باز هم با پست تکراري اومدم

پست قبلي خواستم يه جورايي سکوت و معني کنم..اما خيليا شکايت کردن و فکر کردن لج کردم، بگذريم...

باز هم اگه داستان تکراري بود از تک تک شما عذر ميخوام؛

راستي ،يکي از عزيزانم سخت مريض هستش، ازتون خواهش ميکنم دعاش کنين

خيييلي ممنونم


در زمانهاي قديم پسرک فقيري در شهري زندگي مي کرد که براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي کرد. از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد که تنها يک سکه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود که شديداً احساس گرسنگي مي کرد. تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا کند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد. دختر جوان و زيبائي در را باز کرد. پسرک با ديدن چهره زيباي دختر خجالت زده و دستپاچه شد و بجاي غذا، فقط يک ليوان آب درخواست کرد!
دختر که متوجه گرسنگي شديد پسرک شده بود بجاي آب برايش يک ليوان بزرگ شير آورد.

پسر با دقت و آهستگي شير را سر کشيد و پس از تشکر گفت : "چقدر بايد به شما بپردازم؟ " دختر پاسخ داد: "چيزي نبايد بپردازي، مادرم به ما آموخته که نيکي ما به ديگران ازائي ندارد"پسرک گفت: "پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي کنم"

سالهاي سال از اين ماجرا گذشت تا اينکه آن دختر جوان که حالا براي خودش خانمي شده بود به شدت بيمار شد. پزشکان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر ديگري فرستادند تا در بيمارستاني مجهز، متخصصين بهتري نسبت به درمان او اقدام کنند.

دکتر هوارد کلي، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگاميکه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حرکت کرد. لباس پزشکي اش را بر تن کرد و براي ديدن بيمارش وارد اطاق شد. در اولين نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام کند.

از آن روز به بعد آن زن بيمار را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يک تلاش طولاني عليه بيماري، پيروزي از آن دکتر کلي و تيم بزشکي بيمارستانش گرديد
آخرين روز بستري شدن زن جوان در بيمارستان بود. به درخواست دکتر صورتحساب پرداخت هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد. آن پزشک گوشه صورتحساب چند کلمه اي نوشت و آنرا درون پاکتي گذاشت و براي آن زن جوان ارسال نمود.
زن جوان از باز کردن پاکت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که بايد تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصميم گرفت و پاکت را باز کرد. چيزي توجه اش را جلب کرد. چند کلمه اي روي قبض نوشته شده بود. آهسته آنرا زير لب خواند : "بهاي اين صورتحساب قبلاً با يک ليوان شير پرداخت شده است" امضاء. دکتر هوارد کلي !

     تو نيکي مي کن و در دجله انداز                     
      که ايــزد در بيــابــانــت دهـد بـاز              سعدي

 متشکرم از حضور گرمتان

نوشته شده در Mon 11 Oct 2010ساعت 0:6 AM توسط ÑÖbÖdұ|

خواستم بگويم... ديدم نگفتن بهتر است! چه سود آنكه با من نمي ماند، همان بهتر كه مرا نشناسد و آنكس كه مي ماند خود خواهد شناختافسوس

نوشته شده در Wed 22 Sep 2010ساعت 9:33 PM توسط ÑÖbÖdұ|

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود
.
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن
.
لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز.... با يك روز چه كار مي توان كرد؟
...
خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آن كه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و يک روز زندگي كن.
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد، اما مي‌ترسيد حركت كند، مي‌ترسيد راه برود، مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد، قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند
....
او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما
....
اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد
.
او در همان يك روز زندگي كرد
.
فرداي آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست
.
زندگي انسان داراي طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن مي انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگي آن است. امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتي براي طلوع خورشيد فردا وجود دارد؟

امیدوارم به درد بخور باشه

موفق باشید

نوشته شده در Thu 9 Sep 2010ساعت 0:57 AM توسط ÑÖbÖdұ|

این دو دلداده از۲خاندان بودند كه سالها با هم دشمن بودند .وقتی رومیو و ژولیت دلباخته هم میشوند به طور مخفیانه ازدواج میكنند اما با كشته شدن دوتن از افراد ۲خاندان رومیو تبعید میشود و پدر بی خبر ژولیت وسایل عروسی اورا با شخصی دیگر فراهم میكند .

ژولیت از این موضوع میخواست فرار کند که به كمك یك راهب دارویی مینوشد وبه خواب میرود تا رومیو بازگردد

واو را ببرد ..اما رومیو كه برگشت فكر كرد ژولیت مرده..آنقدر به ژولیت عشق می ورزید که دیگه از زندگیه بدون ژولیت بیزار شد.. لبهای اورا میبوسد وبا خوردن زهر خود را میكشد همان موقع ژولیت بیدار میشود وبا دیدن رومیو اونیز خودرا میکشد!


"من براي استراحت ابدي مقدمه چيني مي كنم"

"و بندگي ستارگان نحس را از جسم خسته ام مي تكانم"

"اي چشم ها ، آخرين نگاه هايتان را بكنيد"

"اي بازوان ! آخرين آغوشتان را بگيريد"

"و لب ها ، اي دروازه هاي تنفس"

"با يك بوسه پاك ، مهر و موم شويد"

اینم آخرین جمله قبل از مرگ رومیو

میدونم خیلیا خوندن این داستان رو اما من اینجوریم دیگه

همش تکراریه آپامنیشخند

هیچوقت خسته نمیشم از این داستان چون از کار رومیو لذت میبرم This is pure love


موفق باشید..گل

نوشته شده در Thu 2 Sep 2010ساعت 3:12 AM توسط ÑÖbÖdұ|

ظهر يک روز سرد زمستاني ،وقتي دخترک در حال برگشت به خانه بود هنگام رسيدن،پشت در پاکت نامه اي را ديد که نه تمبري داشت و نه مهراداره پست روي آن بود. فقط نام وآدرسش روي پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نا مه داخلش را خواند:

اميلي عزيز

عصر امروز به خانه شما مي آيم تا تو را ملاقات کنم.
با عشق.. خدا


اميلي همان طور که با دست هاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت ،با خود فکر کرد که چرا خدا مي خواهد او را ملاقات کند؟او که آدم مهمي نبود. در همين فکر ها بودکه ناگهان کابينت خاليه آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت:

<<من که چيزي براي پذيرايي ندارم!>>

پس نگاهي به کيف پولش انداخت. او فقط 5 دلار 40 سنت داشت. با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يک قرص نان فرانسوي و دو بطري شير خريد. وقتي از فروشگاه بيرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقيري را ديد که از سرما مي لرزيدند.مرد فقير به اميلي گفت:

<<خانم، ما خانه و پولي نداريم و سردمان هست و گرسنه هستيم و زنم از شدت سرما بي حال شده است. آيا مي توانيدبه ما کمکي کنيد؟>>

اميلي جواب داد آ<<متاسفم ،من ديگر پولي ندارم و اين نان ها را هم براي مهمانم خريده ام.>>
مرد گفت:آ<<بسيار خوب خانم متشکرم>> و بعد دستش را روي شانه همسرش گذاشت به حرکت ادامه دادند.
همان طور که مرد و زن در حال دور شدن بودند، اميلي درد شديدي در قلبش احساس کرد.به سرعت دنبال آنها دويد:

<<آقا ،خانم، خواهش مي کنم صبر کنيد.>>

وقتي اميلي به زن و مرد فقير رسيد ، سبد غذا را به آنها داد  و بعد کتش را در آورد و رويشانه هاي زن انداخت.
مرد از او تشکر کرد و برايش دعا کرد.

وقتي اميلي به خانه برگشت، ناراحت بود چون خدا مي خواست به ملاقاتش بياد او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت.

همان طور که در را باز مي کرد ، پاکت نامه اي را روي زمين ديد. نامه را بر داشت و باز کرد:

<<اميلي عزيز،

از پذيرايي خوب و کت زيبايت متشکرم،

با عشق ..خدا


سلام دوستان
اميدوارم همه خوب باشيد..
لبخند
خوب..اين داستان يه داستان کوتاه قديمي بود
اما چون اين روزا توجه زيادي به اين چيزا نميشه من گذاشتنم تو وب اميدوارم خوشتون بياد
حالا يه سوال
فکر ميکنيد اگه تو موقعيت اين دختر بوديد چي کار مي کرديد؟
آيا کسي تو اين زمونه پيدا ميشه مثلا تدارکات مهمونيه افطار شو تو همچي موقعيتي ببخشه به يه آدم نيازمند؟

متشکرم که تا آخر خونديد

نوشته شده در Mon 23 Aug 2010ساعت 8:34 PM توسط ÑÖbÖdұ

روزی از روزها پدری از یک خانواده ثروتمند ،پسرش را به مناطق روستایی برد تا او در یابد مردم تنگدست چگونه زندگی می کنند.

آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ی خانواده ای بسیار فقیر سر کردنند و سپس به سوی شهر بازگشتند .

در نیمه های راه پدر از فرزند پرسید:خب پسرم ،به من بگو سفر چگونه گذشت؟

پسر جواب داد: خیلی خوب بود پدر.

پدر پرسید: پسرم آیا دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می کنند ؟پسر گفت :بله پدر ،دیدم...

پدر دوباره پرسید:بگو ببینم از این سفر چه آموختی؟ پسر چنین پاسخ داد:


من دیدم که ما در خانه ی خود یک سگ داریم و آنان چهار سگ داشتند...

ما استخری داریم که تا نیمه های باغمان طول دارد و آنان برکه ای دارند که پایانی ندارد ..

،ما فانوس های باغمان را از خارج وارد کرده ایم ،اما فانوسهای آنان ستارگان آسمانند ..؛

ایوان ما تا حیاط جلوی خانه مان ادامه دارد ،اما ایوان آنان تا افق گسترده است...

ما قطعه زمین کوچکی داریم که در آن زندگی می کنیم ،اما آنها کشتزار هایی دارند که انتهای آنان دیده نمی شود؛..

ما پیشخدمت هایی داریم که به ما خدمت می کنند ،اما آنها خود به دیگران خدمت می کنند؛..

ما غذای مصرفیمان را خریداری می کنیم ،اما آنها غذایشان را خود تولید می کنند..

؛ما در اطراف ملک خود دیوار هایی داریم تا ما را محافظت کنند ، اما آنان دوستانی دارند تا آنها را محافظت کنند.

آن پسر همچنان سخن می گفت و پدر سکوت کرده بود و سخنی برای گفتن نداشت.
پسر سپس افزود :

"متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم.


(سلام دوستای خوبم امیدوارم ماه رمضان خوبی رو داشته باشید

و آرزو میکنم دعای همه مستجاب بشه..

من سعی میکنم فعلا مطالبم در زمینه ماه رمضان باشه

اگه عیب و ایرادی بود ببخشین و در رفع کردنش کمکم کنید.

ممنونم)

راستی بیست و پنجم 1 سال دیگه پیییییرتر میشم

اگر بار گران بودیم و رفتیم.......

نوشته شده در Sun 15 Aug 2010ساعت 2:20 AM توسط ÑÖbÖdұ

شهر رمضان الذي انزل فیه القرآن هدي للناس و بينات من الهدي و الفرقان فمن شهد فيكم الشهر فليصمه و من كان مريضاً او علي سفر فعده من ايام اخر يريد الله بكم اليسر و لا يريد بكم العسر و لتكملوا العده و لتكبروا الله علي ما هداكم و لعلكم تشكرون.

ماه رمضان است كه در آن براي راهنمايي مردم و بيان راه روشن هدايت و تشخيص حق از باطل، قرآن نازل شده است. پس هر كه اين ماه را دريابد (در سفر نباشد) بايد كه در آن روزه بدارد و هر كس كه بيمار يا در سفر باشد به همان تعداد از روزهاي ديگر روزه بگيرد. خدا براي شما آسان مي‌خواهد و خواهان سختي براي شما نيست و بايد كه آن شماره را تكميل كنيد و خدا را بدان سبب كه راهنماييتان كرده است به بزرگي ياد كنيد و باشد كه سپاس بگذاريد..

نوشته شده در Thu 12 Aug 2010ساعت 11:28 AM توسط ÑÖbÖdұ

سلام درووود

(امیدوارم همه سرحال باشید..

من این بار بنا به خواسته دوستام تعدادی عکس براتون گذاشتم^^البته با کمک دوستم علی^^

با اینکه خودم بیشتر دوست دارم پست هام نوشته باشه اما نظر دوستان مهمه...

ادامه مطلبوو داشته باشییین همچی بدک هم نیس..)

اگر مرگ
همان لحظه آشناست كه ساعت سرخ
از تپش باز می ماند
و شمعی- كه به رهگذار باد-
میان نبودن و بودن
درنگی نمی كند،-
خوشا آن دم كه زن وار
با شاد ترین نیاز تنم به آغوشش كشم
تا قلب
به كاهلی از كار
باز ماند
و نگاه چشم
به خالی های جاودانه
بر دو خته

و تن
عاطل!....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در Thu 5 Aug 2010ساعت 10:57 PM توسط ÑÖbÖdұ


جهل و نادانی من و عصیان وگستاخی من تو را باز نداشت از اینکه راهنمایی ام کنی به سوی صراط قربتت وموافقم گردانی به آنچه رضا و خوشنودی توست.

پس
هر گاه که تو را خواندم پاسخم گفتی.
هرگاه اطاعتت کردم قدردانی و تشکر کردی.
و هر زمان که شکرت را بر جا آوردم بر نعمت هایم افزودی.
و اینها همه چیست؟
جز نعمت تمام و کمال و احسان بی پایان تو؟!

خدايا!
من را آزرمناک خويش قرار ده آن سان که انگار مي بينمت.
من را آنگونه حيامند کن که گويي حضور عزيزت را احساس مي کنم.

 خدايا!
با مرکب نافرماني ات به وادي شقاوت و بد بختي ام مکشان.
و قدرت برکاتت را بر من فرو ريز تا آنجا که تاخير را در تعجيل هاي تو وتعجيل را در تاخير هاي تو نپسندم.
آنچه را که پيش مي اندازي دلم هواي تاخيرش را نکند و آنچه را که بازپس مي نهي من را به شکوه و گلايه نکشاند


خدايا!
به که واگذارم مي کني؟
به سوي که مي فرستي ام؟
من به سوي ديگران دست دراز کنم؟در حالي که خداي من تويي و تويي کارساز و زمامدار من.

اي آنکه:
در بيماري خواندمش و شفايم داد.
در جهل خواندمش و شناختم عنايت کرد.
در تنهايي صدايش کردم و جمعيتم بخشيد.
در غربت طلبيدمش و به وطن بازم گرداند.
در فقر خواستمش و غنايم بخشيد.
 اکنون باز گشته ام.
باز آمده ام با کوله باري از گناه و اقرار به گناه.
پس تو در گذر اي خداي من!
ببخش

معبود من!

خداي من!
تو چقدر به من نزديکي با اين همه فاصله اي که من از تو گرفته ام.

خداي من!

اي آنکه با کمال زيبايي و نورانيت خويش چنان تجلي کرده اي که عظمتت بر تمامي ما سايه افکنده....یا رپ..

(این بخشی از راز و نیاز عشقانه امام حسین با خدا بود،،،

پس میشه با خدا با زبون دل حرفیید و طلب ببخشش کرد ،خوبه یاد بگیریم تنهایی هامون رو با خدا باشیم که جز او کسی نیست که همیشه باشه با ما..)

اتماس دعا.

نوشته شده در Sun 1 Aug 2010ساعت 4:38 PM توسط ÑÖbÖdұ

ای داد بی بیداد...

عجب روزگاریه..!!

چقدر دیگه میشه تحمل کرد..

خدایا.. ای کاش وقتی منو از خاک می آفریدی..یه دل سنگی بهم میدادی..

ای کاش دل تنگی واسم چیز بی معنی بود..

ای کاش تنهایی یه امتیاز دست نیافتنی بوووود..

ای کاش دروغ مثله ماشین بنز بوووود..

ای کاش غرور مثه آرد بود...

ای کاش.........

خدایا ای کاش بیشتر از این بتونم عاشقت بشم...

نوشته شده در Tue 27 Jul 2010ساعت 1:37 AM توسط ÑÖbÖdұ

من هستم ببین..

زیر سبزه های بارون خورده،

زیر زورق واژگون شده در آب،


ببین اینجام نگاهم کن زیر سنگ دلها

     زیر سکوت یه بغز   
    

نگاهم کن همینجا هستم

زیر عطر موهای بارون خورده تک سوار عشق
               نگاهم کن

نگاهم کن، من گم شده ام تو صدای غم زده ات
نگاهم کن من اینجام

نگاهم کن

صدایم کن

من گم شده ام در شهر عشقت...

نوشته شده در Thu 15 Jul 2010ساعت 4:39 PM توسط ÑÖbÖdұ|

How I needed you

چقدر بهت نياز دارم
How I grieve now you're gone

چقدر غمگينم ، تو رفتي!
In my dreams I see you

در خيالاتم تورو مي بينم
I awake so alone  ............sepehr_rezai

بيدار که ميشم تنهاي تنهام
I know you didn't want to leave

ميدونم که نميخواستي منو ترک کني
Your heart yearned to stay

قلبت شوق موندن داشت
But the strength I always loved in you

اما اون عشق پر قدرتي که نسبت به تو داشتم
Finally gave way

در آخر تسليم شد!

به طريقي فکر ميکردم که يک روز من رو اينطور ترک کني
Somehow I knew you could never.. never stay

به طريقي ميدونستم که هرگز. . .هرگز پيشم نميموني
And in the early morning light

و در روشنايي يک صبح زود
After a silent peaceful night

و بعد از سکوت آرام بخش شب
You took my heart away

تو قلبم رو با خودت بردي
And I grieve

و من غمگينم

In my dreams I can see you

ميتونم در رويا هام ببينمت

I can tell you how I feel

ميتونم بهت بگم که چه احساسي دارم
In my dreams I can hold you

ميتونم تو رويا هام در آغوشت بگيرم
And it feels so real

و اين احساس کاملا طبيعيه

I still feel the pain

هنوز درد(جداييت) رو احساس مي کنم
I still feel your love

هنوز عشقت رو احساس مي کنم
I still feel the pain

هنوز درد(جداييت) رو احساس مي کنم
I still feel your love

هنوز عشقت رو احساس مي کنم

And somehow I knew you could never, never stay

به طريقي ميدونستم که هرگز. . .هرگز پيشم نميموني
And somehow I knew you would leave me

به طريقي فکر ميکردم که يک روز من رو ترک کني
And in the early morning light

و در روشنايي يک صبح زود
After a silent peaceful night

و بعد از سکوت آرام بخش شب
You took my heart away

تو قلبم رو با خودت بردي


I wished, I wished you could have stayed

اي کاش، اي کاش ميشد بموني

افسوسافسوسافسوس

نوشته شده در Sat 12 Jun 2010ساعت 4:24 PM توسط ÑÖbÖdұ

گاهي دلم تنگ مي شود
دلم تنگ مي شود براي اينکه چشمانم بدرخشد و قلبم به طپش وادار شود

براي اينکه دلم براي کسي بلرزد

دلم تنگ مي شود براي خيلي چيزها

دلم تنگ مي شود براي نوشتن

براي بي آداب و ترتيب سخن گفتن

حتي براي کساني که از خود مي رانمشان

براي يک شاخه گل نرگس

دلم تنگ مي شود براي يک لحظه بي آلام زندگي کردن

براي لحظه اي کيهاني زيستن

و يا شايد براي درنگي عاشق شدن

من دلم تنگ مي شود

افسوس

نوشته شده در Thu 10 Jun 2010ساعت 1:30 AM توسط ÑÖbÖdұ


آخرين مطالب
» در آیینه ی اشک
» دل نوشته
» سهراب
» تنهاترین خیالــــــی
» الهی!
» ...
» The End
» بايد انديشيدن را آموخت ، نه اندیشه ها را (پارک ممنوع)
» جدایی (پارک ممنوع)
» آمدم (پارک ممنوع)

Design By : RoozGozar.com